شایانشایان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

عشق مامان و بابا شایان

ماه اول زندگی اقا شایان من

ماه اول جزو سخت ترین ماهات بود عزیزم شبا نمیخوابیدی همونطوری که تو دل مامانی بودی شبا تا صبح بازی میکردی وقتی هم تشریف اوردی هامون عادتا رو داشتی عزیزم همه تا صبح از دست شما بیدار بودن بماند که همه کلی شوق و ذوق تو رو هم داشتن عشقم وزن و قدت همونی بود که بدنیا اومده بودی عزیزم فرقی نکرده بود تنها اتفاق جالبی که تو یک ماهگیت افتاد این بود که شبا  میزاشمت تو تختت با اهنگ لایی لایی موبایلم اروم میشدی و میخوابیدی  از روز چهارم پنجم که یه ذره شروع کردی به جیغ و داد کردن مامانی پستونکو اورد وسط و استقبال خیلی زیادی هم کردی فسقل مامان       ...
17 بهمن 1391

زردی پسر نازم

روز سوم بردمت درمانگاه برای ازمایش غربالگری که تا دکتر تو رو  دید گفت زردی داری سریع رفتیم ازمایش دادیم و بله زردیت رو 20 بود عزیزم با مسعودجون و خاله فرناز و بابایی با ماشین سریع رفتیم بیمارستان بزرگتری دستگاه شونزده لامپه بیمارستان بستریت کردن منم که دیگه نگو اینقد گریه کردمو غصه تو رو خوردم مامانی اخه اون بدن کوچولو و ضعیفت رو باید لخت میزاشتن تو دستگاه روی چشمای کوچولوت هم یه چشم بند میزاشتن وای چه روزایی بود عزیزم ولی خدا رو شکر هر پنج ساعت که ازت خون میگرفتنو  جیگر منو پاره پاره میکردن زردی تو هم اومد 16 و روز بعد 11 و روز سوم مرخص شدیم عزیزم سه روز سختی رو گذروندیم عشقم ولی خدا رو شکر تو خوب شدی     &...
17 بهمن 1391